پروانه درونم رویای دوری را با خودش زمزمه می کند و در سایه روشنی از رنگ ها بر سینه سبز پارچه ای، بسان سرزمینی سبز؛ آرمیده است. جان عاشقی دارد تا هیاهوی زندگی را در بال های کوچک و رنگ در رنگش بر دوش کشد و پرواز کند. نخ ها و رنگ ها، تنها پیرایه هایش در باور زندگی هستند و حرمت دارند. حرمت همان نگاه که هنوزا هنوز فقط دوست می بینید و راستی …