هیاهویی در درونم دارم که بی شک حرمت آفتاب را می شناسد و حریم خاک را می فهمد. هیاهویی که در میان گلبرگ های یک گل نهاده ام و لبخنده ای که از حرمت همان آفتاب بر چهره ام می نشیند و حریم خاک درونم را از هجای دیروز به فردا پیوند می زند. مرا می بینی؟ هیاهوی درونم، لبخنده ام و همه مهربانی ام را در لابلای گلبرگ های همه گل هایی، می دوزم …